لحظه های ساده ولی قشنگ

خرید بک لینک
یه چند روزی بود که هر وقت میگفت بیا بریم بیرون، بهونه سرماخوردگی میاوردم و نمیرفتم. واقعا هم حال بیرون رفتن نداشتم. وقتی بهتر شدم، بهش زنگ زدم، گفتم بهترم و دلم بخاطر این چند روز که تو این چهاردیواری حبس بودم گرفته. سعی میکرد لحنش عصبانی باشه و ناز بیاره، ولی خیلی بد ادا در میاورد. اومد دنبالم و و لحظه های ساده ولی قشنگ...

ما را در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: سه شنبه 16 خرداد 1396 ساعت: 4:22

خانه پدربزرگ، خاک گرفته، متروک... همه روزهایی را که در آن گذراندیم از جلوی چشمانم گذشت. بدون پدربزرگ، بدون سفره های رنگارنگ، بدون عمو، عمه و خانواده هایشان. اینکار قصه ما بود که گذر میکرد. پدرم، مادرم و خواهر و برادرم. اینبار قصه قصه ما بود. همه آنچه باید دوره میکردیم... دیگر و هیچ چیز به گذشت لحظه های ساده ولی قشنگ...

ما را در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 36 تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 4:26

مسخرست...

شاید اولین دختری نبودم که باهاش حرف میزد، ولی اولین پسری بود که باهاش حرف میزدم..

من هنوز به یادشم. ولی شاید اون کلا فراموشم کرده باشه، مثل خودم که بیشتر پسرایی که بعد از اون بودن رو فراموش کردم...

اولین ها خیلی مهمن... حتی اگه عشق نباشه...

نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 1:16 توسط ستاره| |

لحظه های ساده ولی قشنگ...

ما را در سایت لحظه های ساده ولی قشنگ دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 21 تاريخ: شنبه 13 خرداد 1396 ساعت: 3:58

صفحه بندی